محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
892
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پس به لشكرگاه بازآمد و سوى يزيد شد و گفت : خواهى كه بدين قلعه شوى بىكارزار ؟ گفت : خواهم . گفت : مرا چه دهى ؟ گفت : آنچه تو خواهى . گفت : چهار هزار درم خواهم . گفت : ده هزار درم ترا دهم . گفت : چهار هزار درم نقد بيار ، بعد از آن اگر نيكويى ديگر كنى آن تو دانى . او را چهار هزار درم فرمود . هيّاج قصهء آن سگ و آهو با او بگفت . يزيد شاد شد و هزار و چهارصد مرد به دو داد تا با خويشتن ببرد . هيّاج گفت : ايّها الامير ، آن را چندين مرد بر نتابد . گفت : چندانكه خواهى از ايشان بگزين . هيّاج گروهى را بگزيد و يزيد مر جهم بن زحر را با ايشان بفرستاد و او را گفت : نگر تا هزيمت نشوى . پس يزيد هيّاج را گفت : چه وقت آنجا باشى ؟ گفت : فردا نماز ديگر . و ايشان برفتند . پس ديگر روز يزيد بفرمود تا به لشكرگاه اندر به هر جايى آتش برافروختند . و مردمان قلعه چون آن را بديدند بترسيدند و حرب را بياراستند و بيرون آمدند . يزيد بفرمود تا نماز پيشين و نماز ديگر به يك جا بجمع بكردند و حرب اندر پيوستند . و هيّاج با آن گروه كه رفته بودند ، آن شب برفتند و روز ديگر به قلعه بودند . و يزيد از اين سوى حرب همى كرد . و گرگانيان از پس ايمن بودند و آگاهى نداشتند تا تكبير مسلمانان شنيدند از سر قلعه ، و صلح خواستند بر آنكه بر حكم يزيد فرود آيند . و بيامدند و پيش او شدند . يزيد بفرمود تا زنان و كودكانشان را برده كردند و مرزبان را بگرفتند و گردن بزدند و ديوارهاى قلعه ويران كردند . پس روى به گرگان نهادند و بر در شهر فرود آمدند و منجنيقها بساختند . و بفرمود تا آتش انداختن گرفتند و شهر را بستدند به قهر . و دوازده هزار مرد را اسير كردند . و رودى است آنجا فرود آمدند ، و بانگ فرمود كردن به لشكر اندر كه هر كه خون خواهد دست به كشتن گيرند . كس بود كه او را چهار و پنج كس مىبايست كشتن . و يزيد بفرمود تا آب بدان رودها اندر افگندند تا با خون كشتگان به يك جا برفت و آسيا بنهاد و گندم آس كرد و نان پخت و بخورد تا از سوگند بيرون آمد . و جز از اين كشتگان چهارهزار ديگر بفرمود تا بر دار كردند . و خواسته ها را همه گرد كرد و پنج يك از آن بيرون كرد ، و باقى بر مسلمانان بخش كرد ، و مالى بود بىاندازه كه هرگز چندان مال از